Monday, April 19, 2010

تا حالا به لغت پاپوش فکر کردین ... تا حالا کسی واستون پاپوش دوخته ؟ تا حالا کسی عشقتون رو جلوی چشمتون دستبند زده ببره؟ تا حالا کسی که باهاش بزرگ شدین که فقط فامیل نبوده و فکر می کردین دوستتون بوده پاوش دوخته براتون که هم یه پولی تیغ بزنه هم یه جوری دردسر درست کنه که با تایم مصاحبه کاناداون جور بشه و از رفتن بیفتین ؟


این هفته برای من اتفاق افتاد کاملا گیج و منگم از این همه پدر سوختگی...اگه تو همون روزه سخت دوست صمیمیه مامانم به دادم نمی رسید قطعا از آدمیزاد به طور کامل می بریدم بس که نامردی دیدم ... دونه دونه ی این گره ها رو باز می کنم ولی تو می خوای چی کارکنی ؟ هان ! مگه نمی دونی که چاه نکن بهره کسی اول خودت دوم کسی

Sunday, April 11, 2010

خیلی نگرانم ... اما از جام نمی تونم تکون بخورم... غیر از نگرانی از بابت مصاحبه خیلی مسائلی هست که نمی خوام بنویسم ... چیزی که دل گرمم می کنه صدای خروپف توه که تو تخت خواب خوابیدی . با تو همه ی دنیا رو می خوام ... بی تو هیچی نمی خوام حتی خودمو
دوستت دارم
تاریخ مصاحبه ی کانادا اومد. 8 ژوئن
تاریخ مصاحبه ی کانادا اومد. 8 ژوئن

Monday, March 22, 2010

سال 88 در آخرین روزهاش هم ما رو از ناراحتی بی نصیب نزاشت .. کسی که حکم مادر برای شوهرم داشت انچنان حرکتی از خودش نشون داد که باور کردنی نبود و جز قطع رابطه راهی رو باقی نزاشت . من جنس خرابش رو از دومین تلفنی که سال 81 باهاش داشتم فهمیدم ولی خب این کاری که کرد اخره نامردی بود من اونقدر برام مهم نیست چون هم می شناختمش هم رابطه ی عاطفی باهاش نداشتم ولی دلم برای شوهرم خیلی خیلی سوخت به هر حال اون این زن رو دوست داشت حال شوهرم رو می فهمم چون بابام با من کاری کرد که همین حس رو تجربه کردم ... جالبه که طبیعت در کمترین زمان ممکن انتقام این کارشو گذاشت کف دستش پیغامی که من براش دارم اینه : عزیز جان اگه می دونستم با یک کادوی چهار میلیونی انقدر حالت بد می شه و جنست رو نشون می دی زودتر این هدیه رو بهت می دادم
اما سال 89 سالی بس نیکو می باشد من از همسری عیدی گرفتم یه عیدیه توپ ... شوهری اصلا اهل هدیه دادن و اینا نیست برای همین این عیدی خیلی چسبید... فیلمی که مدتها دنبالش بودم رو برام پیدا کرده بود مرسی عشقم مرسی

Wednesday, March 10, 2010

کنار خیابون بسته بودنش به تیر چراغ برق .. برای یه توله هیکلش بزرگ بود .. ولی چشماش کاملا نی نی بود ... تمام بدنش زخمی بود و تیکه تیکه موهاش ریخته بود .. از ماشین پیاده شدم نمی دونستم چیکارش کنم ولی طاقت نیوردم و با اون کشوندمش طرف ماشین نمیخواستم بهش دست بزنم نمی دونست چه بیماریی داره .. می ترسید سوار ماشین بشه به شدت مقاومت می کرد به زور سوار ماشین کردمش سریع رفت زیر صندلی نشست ..جلوی در دامپزشکی با سختی از ماشین پیادش کردم همش از تغییره حالت می ترسید به وضوح مشخص بود که آزارش دادن از همه چیز می ترسید... جرب داشت اوردمش خونه خمومش کردم به وضوح گرسنه بود بهش غذا دادم و می خواستم نگهش ندارم چون یه سگ داشتم ولی شوهری گفت نگهش داریم .. حالا اون سگ کوچولو و مریض و افسرده شده یه سگ بزرگ و زیبا ... اون یه سگ ژرمن شپرده از اون سگهایی که برای خریدن تولش باید کلی پول بدی .. من به خریدن حیوانات عقیده ندارم ... عاشقه شوهری شده یعنی در حقیقت صاحب اولش شوهریه نه من .. فوق العاده باهوشه بسیار وفادار و مهربونه اما خب داستانش داستانه جوجه اردک زشته کسایی که نژاد سگ می شناسن می دونن من چی میگم روزهای اول درست راه نمی رفت بس که تو شرایط بدی بزرگ شده بود حالا عضلات زیبا و استخون بندی قویش ادم رو به تحسین وا می داره .. یه سگه بی نظیر و فوق العاده شیطون و دوست داشتنیه جالب اینکه که با این هیکله یزرگش از سگ تریرم که یک چهارم هیکلش رو داره حساب می بره سگ های ژرمن شپرد به سلسله مراتب پایبند هستند و چون سگ تریر اول تو خونه بوده این دومی می دونه که باید ازش اطاعت کنه سال 88 این هدیه رو واسه م ن و شوهری داشت اگر چه بقیه سال سراسر از سیاهی بود و تلخی از اون سالهایی که می دونم یه روزی نوه هام مرتب ازم می پرسن ... مثل سال 57 و 1325
خب من هم خونه تکونی رو شروع کردم البته فقط واسه دل شوهرم چون نه قراره عید کسی خونه ی ما بیاد نه ما خونه ی کسی بریم ..اونایی که ما میرفتیم هر سال خونشون سفرهستن .. امیدوارم امسال اخرین عیدی باشه که ایرانم ... قول می دم اکه از ایران برم دیگه برنگردم... چقدر خوبه که سال 88 داره تموم می شه