Wednesday, July 7, 2010

خب من واقعا خسته نباشم ... کل سی دی هامو تفکیک کردم .. مدارکم رو تفکیک کردم وسایل چینی و بلور جات و لباسهای قابل فروش رو فرستادم خونه ی مامانم ماشین ظرفشویم رو هم شوهر دادم ...

Monday, July 5, 2010

دو روز تمام وقت گذاشتم و لباسهایی که قابل فروش بودن رو جمع کردم و فرستادم خونه ی مامانم .. امروز هم تمام ظرفهای بوفه و سرویس چینی عروسیم و کریستالها و هر چی خورده ریز بود که قابل فروختن بود جمع کردم . البته فردا هم باید وقت بزارم و جمع آوری های نهایی رو انجام بدم ... روزهای اول که تصمیم به رفتن گرفتم انقدر نگران وسایلم بودم که خدا می دونه ... دلم نمی یومد بزارمشون یا بفروشمشون ... ولی حالا و هر روز که به رفتن نزدیک تر می شم حسم به وسایلم کمتر و کمتر می شه ... بیست و یک سالم بود با شوهرم دوست شدیم و بیست و دو سال و نیمه بودم که ازدواج کردم به تنها چیزی که فکر نمی کردم جهاز و مبل و این حرفها بود حتی دنبال لباس عروس و جشن عروسی نبودم .. گاهی فکر می کنم اگه الان می خواستم ازدواج کنم چه پوستی از شوهری کنده می شد و چقدر خرج باید می کرد.... حالا که وسایلم رو می زارم واسه فروش به این فکر می کنم که می تونم با دقت و سلیقه ی خودم همه چیز رو بخرم ... این دفعه همه چیز رو یک جا نمی خرم کم کم می خرم ولی حسابی .... خیلی این جمله رو شنیدم که باید همه زندگی رو توی دو تا چمدون جمع کنی ... این جمله انجام دادنش واقعا سخته !!!
باید مدارکم رو هم تفکیک کنم و اون چیزهایی که بدردم می خوره بردارم و بقیه رو فایل کنم و بدم به مامانم ... برای ماشین ظرفشوییم هم مشتری پیدا شده ... باید یک روز هم تمام سی دی هام رو تفکیک کنم و جز چندتا که جالب هستن بقیه رو ببخشم به کتاب خونه ی یک مرکز خیریه... همینطور کتاب هام رو باید چندتایشون که ارزش مهنوی دارن و البته کتابهای آموزش فرانسه رو بردارم و بقیه رو بدم به خیریه....
دارو به اندازه ی مصرف یک سال باید بردارم ... لباس زیر به اندازه ی یک سال بردارم ... گواهینامه ها رو بین المللی کنم ... سو پیشینه بگیرم مدارک تحصیلی رو بدم ترجمه لیست خداحافظی رو نوشتم ..... همه ی اینکارها به علاوه ی کارهای خورده ریزی که الان یادم نمی یاد در یک ماه...

Sunday, July 4, 2010

عزیزم اومدنت به این دنیا رو خوش آمد می گم ... چقدر مماخت کوشولو بود

Thursday, July 1, 2010

چمدونارو گذاشتم وسط خونه دارم کم کم تصمیم می گیرم چی رو بفروشم چی رو ببرم چی رو بزارم خونه ی مامانم تا بعدا بیاره واصم و چیا رو بدم خیریه ... از کفش و کیفام نمی تونم بگذرم دلم نمی یاد لباس هام هم کمو بیش همینطور ... وسایل خونه رو فکر کنم راحت تر بتونم بزارم واسه فروش... اگر چه هنوز واسه مصاحبه نرفتم ولی همه چیز با احتمال نود و نه درصد بدون مشکل می ره جلو... با این فرض من باید شروع کنم به جلو انداختن کارام ... یه نگرانیه بزرگم سگام هستن که باید بعد از خودم بفرستمشون ... هر چی تو اینترنت می گردم اطلاعات درست درمون از کسانی که سگاشون رو از ابران برده باشن پیدا نمی کنم ...خلاصه اینکه وضعیته عجیبی هست.. هم زمان برای اون کاری که باید برم در آمریکا انجام بدم دوره می بینم که خب سه چهار روز از وقتم رو می گیره ... این دوشنبه معلوم می شه وقت سفارت کیه و من تا کی ایران هستم .. برای مصاحبه که بریم ترکیه دیگه می مونیم اونجا تا ویزامون حاضر بشه ولی سگهام می مونن اینجا و دوست شوشو پیششون می مونه تا ما برسیم آمریکا و بفرستدشون اونجا... فقط توجه کنید که من چقدر سوژه دارم واسه اینکه فکرم مشغول باشه تازه یه سری مسائل قانونی هم هست که به دلایلی نمی تونم بازشون کنم که خوب بله اونها رو هم وکیل پیگیری می کنه ...

Saturday, June 26, 2010

خدایا کمکم کن... این چند ماه آینده فقط تو رو دارم که بهش تکیه کنم ... هم می ترسم هم می دونم که چاره ای جز اینکه این راه رو برم ندارم... می دونم که تا یک حدی می تونم روی شوهرم حساب کنم و نه بیشتر... یعنی نمی دونم تواناییشو داره یا نه ؟ از اولین ماه دوستیمون تا حالا یعنی شهریور 1381 تا حالا هزار و یک مشکل رو پشت سر گذاشتیم ... این دفعه سخت ترین موانع رو به روی ما نیست ولی پیچیده ترین راه ها رو به روی ماست ... خدایا می شه امسال تولدم همه ی این سختی ها گذشته باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Sunday, June 6, 2010

کار آمریکای ما خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردم درست شد فاصله ی من تا آمریکا یه سفر به آنکاراست و یه مصاحبه ی ساده . ... این آرزوی دور و دراز من داره به حقیقت می پیونده به شرط اینکه چند تا گره ی کور از زندگیه من باز شه ... نم خوام نا امید باشم .. دعا می کنم ... خدایا ازت می خوام زندگیه منو شوهرم رو سر و سامون بدی ... همونطور که روزهایی که هنوز زن و شوهر نبودیم اونهمه سنگ رو از جلوی راهمون برداشتی .. فقط از خودت می خوام . ... آرامش شوهرم رو هم از تو می خوام ... دلم می خواد یه روز بیام و تو همین وبلاگ خبر های خوب بنویسم !!!!!!!!!!

Thursday, June 3, 2010

این روزها ! این روزهایی که خیلی کند می گذرن منو یاد سوسک می اندازن ... این روزها برای من مثل یه سوسک چندش آور و ترس ناکه . دوست دارم از این روزها فاصله بگیرم ... دوست دارم این روزها به من نزدیک نشن ... دوست دارم بتونم همه ی جرات و توانم رو جمع کنم و یه دمپایی بردارم و بکوبم تو فرق سره این روزها !!!!