Thursday, July 1, 2010

چمدونارو گذاشتم وسط خونه دارم کم کم تصمیم می گیرم چی رو بفروشم چی رو ببرم چی رو بزارم خونه ی مامانم تا بعدا بیاره واصم و چیا رو بدم خیریه ... از کفش و کیفام نمی تونم بگذرم دلم نمی یاد لباس هام هم کمو بیش همینطور ... وسایل خونه رو فکر کنم راحت تر بتونم بزارم واسه فروش... اگر چه هنوز واسه مصاحبه نرفتم ولی همه چیز با احتمال نود و نه درصد بدون مشکل می ره جلو... با این فرض من باید شروع کنم به جلو انداختن کارام ... یه نگرانیه بزرگم سگام هستن که باید بعد از خودم بفرستمشون ... هر چی تو اینترنت می گردم اطلاعات درست درمون از کسانی که سگاشون رو از ابران برده باشن پیدا نمی کنم ...خلاصه اینکه وضعیته عجیبی هست.. هم زمان برای اون کاری که باید برم در آمریکا انجام بدم دوره می بینم که خب سه چهار روز از وقتم رو می گیره ... این دوشنبه معلوم می شه وقت سفارت کیه و من تا کی ایران هستم .. برای مصاحبه که بریم ترکیه دیگه می مونیم اونجا تا ویزامون حاضر بشه ولی سگهام می مونن اینجا و دوست شوشو پیششون می مونه تا ما برسیم آمریکا و بفرستدشون اونجا... فقط توجه کنید که من چقدر سوژه دارم واسه اینکه فکرم مشغول باشه تازه یه سری مسائل قانونی هم هست که به دلایلی نمی تونم بازشون کنم که خوب بله اونها رو هم وکیل پیگیری می کنه ...

Saturday, June 26, 2010

خدایا کمکم کن... این چند ماه آینده فقط تو رو دارم که بهش تکیه کنم ... هم می ترسم هم می دونم که چاره ای جز اینکه این راه رو برم ندارم... می دونم که تا یک حدی می تونم روی شوهرم حساب کنم و نه بیشتر... یعنی نمی دونم تواناییشو داره یا نه ؟ از اولین ماه دوستیمون تا حالا یعنی شهریور 1381 تا حالا هزار و یک مشکل رو پشت سر گذاشتیم ... این دفعه سخت ترین موانع رو به روی ما نیست ولی پیچیده ترین راه ها رو به روی ماست ... خدایا می شه امسال تولدم همه ی این سختی ها گذشته باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Sunday, June 6, 2010

کار آمریکای ما خیلی زودتر از اونچه که فکر می کردم درست شد فاصله ی من تا آمریکا یه سفر به آنکاراست و یه مصاحبه ی ساده . ... این آرزوی دور و دراز من داره به حقیقت می پیونده به شرط اینکه چند تا گره ی کور از زندگیه من باز شه ... نم خوام نا امید باشم .. دعا می کنم ... خدایا ازت می خوام زندگیه منو شوهرم رو سر و سامون بدی ... همونطور که روزهایی که هنوز زن و شوهر نبودیم اونهمه سنگ رو از جلوی راهمون برداشتی .. فقط از خودت می خوام . ... آرامش شوهرم رو هم از تو می خوام ... دلم می خواد یه روز بیام و تو همین وبلاگ خبر های خوب بنویسم !!!!!!!!!!

Thursday, June 3, 2010

این روزها ! این روزهایی که خیلی کند می گذرن منو یاد سوسک می اندازن ... این روزها برای من مثل یه سوسک چندش آور و ترس ناکه . دوست دارم از این روزها فاصله بگیرم ... دوست دارم این روزها به من نزدیک نشن ... دوست دارم بتونم همه ی جرات و توانم رو جمع کنم و یه دمپایی بردارم و بکوبم تو فرق سره این روزها !!!!

Wednesday, May 26, 2010

این نامه برای یه شخص خاصه :
سلام دلم برات خیلی تنگ شده . شاید یک سال بیشتره که ندیدمت یه بخش از این یک سال رو ندیدمت چون از هم کدورت داشتیم .. اما از بهمن تا حالا ندیدمت چون دربندی .... من برادر ندارم . تو برادرم بودی ... کاش برادرم می موندی ... یادته بهت گفتم حواست به آدمای دورو برت باشه یادته اسم یه دختر و یه پسر رو اوردم تو که نبودی اون دختر نشون داد که همون قدر که فکر می کردم پست و آشغاله و اون پسر رو هم ... بگذریم ... حالا .. امروز تو توی دست دیو اسیری و ما یعنی یه جمع صد نفره نگران و منتظر و مضطربه حاله تو ... برای هیچکس حتی خودم انقدر دعا نکردم که برای تو کردم.. باراها وقتی تنها بودم توی فکرم صدات کردم و باهات حرف زدم ازت خواستم مقاوم و آروم باشی بهت گفتم به مقاومتت افتخار می کنم ... هر کسی نمی تونه 70 روز تو ا.ن.ف.ر.ا.د.ی. طاقت بیاره .. بارها تصور کردم ا.ن.ف.ر.ا.د.ی چه احساسی داره ... یعنی اندازه ی اون اتاق چقدره بارها تو یه فضای کوچیک راه رفتم ببینم چه حسیه .. حسه بدی بود حسی که فقط سه چهار دقیقه برام قابل تحمل بود ... و این حالمو بد تر کرد... گل لاله گله لاله....درویش... اینا رو فقط تو می فهمی و من و بابای بچه ها . تو بچمون بودی ... چی شد که انقدر دور شدی چی شد که دیگه منو نفهمیدی .. چی شد که من رفتم توی بلک لیستت و هر آدم اشغالی بیشتر از من دوسته تو شد... چقدر از دستت عصبانی بودم ... به دوست دخترت گفتم که تو برای من مردی .... اگه برای من مردی پس چرا من الان دارم دق می کنم ؟ چرا هر کاری می کنم فکر می کنم تو داری چی کار می کنی؟ الان اذیتت می کنن؟ غذا چی می خوری ؟ دیگه هر چیزی که به هند مربوط بشه برای یک ثانیه هم نمی تونم نگاه کنم ...
انقدر مغرور بودم که تا چند روزه پیش به بابای بچه ها هیچی نمی گفتم .. چند روز پیش بهش گفتم تا دوستمون آزاد شده به من خبر بده می دونم که وقت نمی زاره منو ببینه ولی بهم سریع خبر بده ... دو روز پیش گفتم هر وقت آزاد شد حتما تو رو می بینه از پیشش به من زنگ بزن باهاش حالو احوال کنم ... اما امروز فقط به این فکر می کنم که تو می یای بیرون بابای بچه ها می یارتت خونمون و روی همین مبلی که الان جلوی منه می شینی و باز هم می خندی و منو و بابای بچه ها رو می خندونی... چقدر تو همیشه منو می خندوندی تنها کسی بودی که وقتی بیمارستان بودم خواهش کردم که بیای منو ببینی می دونستم با دیدنت حالم خوب می شه نمی دونم اون پسره با نگاه کثیفش چرا اومد .. می دونم که از تو شنیده بود بهت گفته بودم بهش اطمینان ندارم .. ولی تو حرفه منو باور نکردی ... خدارو شکر که مامانم بود و نگاه کثیف اون پسر رو دید حداقل مطمئنم که چیزی که فکر می کردم کاملا حقیقت داره ....آخ آخ مامانم تو تلویزیون دیدتت چه حالی شد ... بهش نگفتم حالا عکست رو هم رو سایتها گذاشتن با موهای کوتاهه کوتاه ... یادته چقدر به موهات گیر می داد کوتاهشون کنی ؟ دلم نیومد بهش بگم بیا اینم دوستمون با موهای کوتاه ... کی پس ازاد می شی کی؟ اخ اخ بابای بچه ها چه حالی بود تو رو تو تلویزیون دیده بود ؟ من که دفعه ی اول دله دیدنشو نداشتم بابای بچه ها اومد خونه گفت چه جوابایی تو تلویزیون دادی می خندید و می گفت که یه جاهایی دستشون انداختی و گفتی می خوای زن بگیری ... اون با خنده می گفت منم از ته دل می خندیدم هیچ کدوممون به روی هم نیوردیم که چقدر دردناک بوده دیدنه تو تو دسته دیو برام تعریف کرد چطوری دسست رو توی موهات می بردی ..کاری که همیش می کردی.. تا دو سه روز کاملا به هم ریخته بود... تو که می دونی این بابای بچه ها چقدر نقاله و گونیا به دسته و احساساتش رو بروز نمی ده ...هر چیزی به این راحتی به هم نمی ریزتش ولی داغون بود یعنی حرف نمی زد ولی من از نفس کشیدنش هم ناراحتیش رو می فهمیدم .. اخه تو و اون یاره منچولبای هم بودین .. با من بد بودی چرا با اون تماس نمی گرفتی تو آخه !!!!!! به هر حال من برای بیرون اومدنت لحظه شماری می کنم ... می دونم بیای بیرون یه سری آدم که واقعا بهت نزدیکن و دل نگرونت می بیننت و دورت خواهند بود یه سری مگس هم می یان دورت می دونم که من جزو هیچ کدوم از این دو دسته نیستم و شاید سالها نبینمت ولی تو فقط بیا بیرون هر کاری می خوای بکن .. فقط بیا بیرون... من احساسه خیلی بدی دارم ... تو فقط بیا بیرون بیا بیرون بیا بیرون

Saturday, May 22, 2010

می گم ها یکی از بد ترین کارهای عالم اینه که آدم وقته زیادی داشته باشه و بره تو اینترنت آدمهایی رو که یه روزی توی زندگیش بودن و حالا نیستن توی گوگل سرچ کنه ... از یه حس کنجکاوی شروع می شه و بعدش با دیدن عکس ها و پروفایل توی فیس بوک و غیره فقط آدم بیه جوری می شه که حاله خوبی نیست بعدش هم که چشم درد می گیره و چیزی عایدش نمی شه و فقط وقتش رو از دست می ده

Thursday, May 20, 2010

سلام علیکم ... دیروز تعداد بازدید کننده های وبلاگم صفر بود یعنی خودمم به وبلاگم سر نزده بودم ... خب من از تهران خارج شدم و در یک شهرک در اطراف تهران زندگی می کنم ... هوای عالی همسایه ها آدم حسابی ... اعصاب آروم ... خلللللللللاصه حالم خوشه.... کیفم کوکه.... کلی مشکلات دارم ها ! ولی روحیه توپ . عشقم هم حالش خوبه ...
دارم سریال خانه ی سبز رو می بینم بسیار بسیار از دیدنش لذت می برم اگر چه که هر چند لحظه یادم می افته که خسرو شکیبایی و حمیده خیر آبادی دیگه نیستن ... دلم می گیره


خدا بیامرزتت خسرو شکیبایی... چه حکمتیه تو باید بری یه مشت آدمه لاشخوره عوضی باید بمونن .. ای که روز تولدت با روز تولد مامانم یکیه ... بسیار هنرمندی روحت ایشالا تو اسمونه هفتم باشه کناره حافظ و سعدی