Monday, November 15, 2010

امروز با هم رفتیم جراح عمومی پامو ببینه ... گفت فیبروم پوستیه فعلا پماد داده تا بزنم اگه خوب نشد جراحی کنه
بعدش رفتیم از سر مزرعه میوه و سبزی خریدیم و اومدیم خونه
درست از 12 تا 6 سرپا بودم تو آشپزخونه ... اسفناجها رو پاک کردم شستم و پختم . یه مقدارش رو ساطوری کردم و برانی اسفناج درست کردم یه مقدارش رو هم گذاشتم یخچال .. یک کیلو. سبزی خوردن رو پاک کردم شستم خشک کردم و کیسه کیسه کردم گذاشتم تو یخچال ترب سفید رو شستم پوستش رو گرفتم و برش زدم گذاشتم تو کیسه .. دو کیلو سبزی کوکو رو پاک کردم شستم خورد کردم بسته بندی کردم
گذاشتم فریزر ..لوبیا پلو درست کردم بدون گوشت . میوه ها رو توی یخچال جادادم و یه سری هم لباس ریختم تو ماشین شست و آویزون کردم . یه سری هم ماشین ظرفشویی رو پر از ظرف کردم که بشوره . نتیجه این که پاهام ورم کرده کمرم درد میکنه دست راستم هم گرفته .
از اول امسال هر چی تو خیابون دیدم دلم می خواست بخرم و فریز کنم ذرت آلبالو باقالی نخود و هزار تا چیز دیگه .منی که اصلا اهل این کار نبودم . انگار این بازی ذهنه که من هر دفعه به ذهنم باید یادآوری کنم که همه چیز موقته و تو فریزر بزرگت رو فروختی و ممکنه هر لحظه بری از این مملکت و دوباره ذهنم دلش می خواد 100 کیلو برنج بخره و همه چیز رو فریز کنه واسه مصرفه یه سال . قبلا مادرشوهرم سبزی برام درست می کرد اون هم که به روی مبارکش نمی یاره که الان 6 ماهه سبزی نداده . دیروز همسری دلش کوکو خواست سبزی کوکو تموم کرده بودیم بهش گفتم به مامانت بگو سبزی هامون تموم شده دیدم نگفت من هم امروز خودم رفتم خریدم پاک کردم خورد کردم فریز کردم طفلی همسری گفت به مامانم می گفتم اینکار سخت بود من هم به روم نیوردم که کلا اون موقع که کیلو کیلو گوشت و میوه می بردی در خونشون انقدر سبزی می فرستاد که گاهی بر ی گردوندم بهش اضافش رو حالا که دیگه میوه و گوشت
نمی خری و ماهی 400 تومن نمی زنی به حساب بابات خوب سبزی هم خبری نیست ...
انقدر دلم بچه می خواددددددددددددددددددددد

Thursday, November 11, 2010

مامانم زنگ زده بهم خبر بده که حکم جلب تو رو شرکا گرفتن ...در ضمن تیروئید گرفتی و روز به روز داری چاق تر می شی و اینکه مامانت زنگ زده و از مامانم خواسته که هوای تو رو داشته باشه...
مامانم می گه ببین خدا بیکار ننشسته
تو دلم عصبانی می شم از خودم چون از شنیدن این خبرها تنها احساسی که بهم دست می ده نگرانیه . نگرانی از حال تو ... تویی که یه روزی رفیقم بودی .. هر دردی داشتم اول به تو زنگ می زدم درسته ما فامیل بودیم ولی رابطه ی ما دوستی بود ... چی شد که انقدر پست و پلید شدی ... یادته چند بار بهم گفتی بچه ها می گن من به این چاقی شانس اوردم تا حالا شوهرم طلاقم نداده .. حدس می زدم که خودت هم همین فکر رو داری و داری از زبون بچه ها می گی ... حالا به یه مرضی دچار شدی که هیچی نمی خوری وزنت می ره بالا.. شبی که همسری رو گرفتن تمام شکی که نسبت به تو داشتم به یقین تبدیل شد فهمیدم پله به پله ی این نقشه رو تو کشیدی .. مامانم باور نمی کرد ولی خودت اینقدر سوتی دادی که برای مامانم هم یقین شد.. حالا حکم جلب خودتو گرفتن
من از دست خودم عصبانیم ... که چرا هنوز ته دلم نگرانت می شم و چرا اینا رو که مامانم می گه به جای اینکه لذت انتقام رو ببرم دلم واست می سوزه...یعنی من به اون درجه ی تعالی رسیدم که بد دشمنم رو نمی خوام یا انقدر احمق و بی دستو پا و ساده هستم که دلم نگرانت می شه ... مگه غیر از اینه که از فروردین تا حالا به خاطره تو تو ی جهنمم

Tuesday, November 9, 2010

اینکه سلیقه ی جفتمون توی غذا شبیه شده منو خوشحال می کنه و سر ذوق می یاره .. اوایل فقط غذاهایی رو دوست داشتی که مامانت درست می کرد و من باید مثل اون غذا درست می کردم . اما خوب مدل من با مامانت فرق داشت . برام خیلی لذت بخشه که سوپ قارچ و دمپختی رو که بدون هیچ کوشت یا مرغ یا آب مرغی درست می کنم می خوری .سالاد کاهو می خوری .. برانی اسفناج می خوری .. اون شب که یه بشقاب سیب زمینی و گل کلم و کلم بروکلی آب پز با ادویه و کره رو گذاشتم جلوت و چشمات برق زد خیلی خوشحال شدم .. اینا شاید به نظر دیگران نیاد ولی برای من خیلی لذت بخشه .. برای منی که گیاه خوارم آشپزی با گوشت خیلی نفرت انگیز بود اما حالا که بدون اینکه من تبلیغ کنم نصیحت کنم خودت گوشت نمی خوای این یه خبر خوشه

Monday, November 8, 2010

چند وقته یه برجستگی روی پام زیر انگشت بزرگ وجود داره که مثله یک کیست می مونه ... من انقدر سرم شلوغه که نرسیدم پیگیری کنم ... سرطانه آیا؟؟

Sunday, November 7, 2010

پنج مرد طلائی سینمای ایران : جمشید مشایخی ،عزت ا.. انتظامی ، داوود رشیدی ، علی نصیریان ، محمد علی کشاورز
چه قدر زیبا علی حاتمی این پنج مرد رو در کنار هم قرار داد در هزار دستان
امروز کسی که به رمز و رموز هستی آگاهه بهم گفت توو همسرت برای هم ساخته نشده بودید ولی با هم هستید ...
این حرف یه جورایی خیال منو راحت کرد ... تو مشکلات اخیر من متوجه تفاوتهای بسیار زیادی که من و همسرم داریم شدم ... من خیلی احساساتی هستم و لحظه ای تصمیم می گیرم ولی همسری بسیار دو دو تا چهار تایی و تو شرایط پر استرس عملکرد عالیی داره ... یادم نمی ره که وقتی گرفتنش تو کلانتری بازداشتگاه موقت یه قفسه کناره دیوار که هر کی رد می شه می بینتت . و خیلی هم کوچیک .. همسری نشسته بود روی زمین و به من نگاه می کرد ومن درست مثل مرغ سرکنده اینور اونور می دویدم می رفتم از کلانتری بیرون و میامدم تو .. یه بار رفتم قرص واسش خریدم یه بار رفتم آب معدنی خریدم یه بار رفتم کارت تلفن خریدم ..تلفن عمومی کلانتری روبه روی همین قفس بود و من داشتم با حرارت تمام تلفنی با مامانم صحبت می کردم و خیلی به هم ریخته بودم و همسری از تو قفس با دستش به من اشاره می کرد که آروم باش و بهم می گفت که چی کار کنم به کی زنگ بزنم .. بعدها که این صحنه یادم می یومد با خودم میگفتم این دیگه کیه .. تو این شرایط انقدر به خودش مسلطه که حتی داره منو آروم می کنه ...
البته فردای همون روز همین آتیشی بودن من و هیجانی بودن من و صد البته لطف خدا باعث شد یک کار نشدنی رو انجام بدیم پنج شنبه بود و دادگاه تا 12 باز بود و تا سند جور شد بماند ولی قاضی رو تا 2 نگه داشتیم که همسری آزاد شد .. بد بختی این بود که اگر اون روز اینکار انجام نمی شد همسری رو می بردن شهرستان ... چون پرونده مال شهرستان بود و من از تصور اینکه همسری رو که خیلی هم گرمایی هست تو این ماشینها 15 ساعت تو جاده ببرن داشتم دیوونه می شدم..بماند که بعدا که ماجراها مشخص تر شد فهمیدیم که این شاکی ها و دادیار هم دستن و اینها از قصد از اون شهر شکایت کردن .. و اگه همسری می رفت اون شهرستان اینا انقدر آشنا داشتن که حتی شاید نمیشد با وثیقه هم اوردش بیرون ...از جزئیات پرونده بگذریم ...
باید بگم که من و همسری از یک جنس نیستم و شاید برای هم ساخته نشدیم ولی الان ترکیبمون خیلی جالب شده علاوه بر اینکه یه چیز دیگه ای که یاد گرفتیم تو این مدت اینه که وقتی یه کاری رو قرار می شه اون انجام بده من اصلا نباید دخالت کنم و همین طور اون یه کارایی رو به من می سپره که اون نباید دخالت کنه .چون مدل پیگیریمون کاملا متفاوته . فقط نتیجه رو بهم اطلاع می دیم ...
در ضمن اینکه من و همسری برای هم ساخته نشدیم ولی الان با هم هستیم یعنی این تئوری که هر کسی یک نیمه ی گم شده داره رد می شه و اینکه اگر عاشق شدی ولی عشقت از دستت رفت دیگه نمی تونی خوشبختی رو حس کنی بی معنیه .. و این خیلی امیدوار کنندست..

Saturday, November 6, 2010

!!!!!!!!!!!یعنی مهران مدیری من عاشقتم ...